درست لحظه اي كه فكر مي كني ديگر نيست، فكر مي كني از حال و هوايش بيرون آمده اي، فكر ميكني مدتيست ميل به ساززدن نداري و ديگر شعرها آن طور كه پيش از اين، رويت اثر نمي گذارند و دگرگونت نميكنند و فكر ميكني هوايش از سرت افتاده است، درست در همان لحظه اي كه درگير زندگي هميشگي، همان حس روزمرگي هميشگي، همان درگيري هاي هميشگيت هستي و صبح خودت را در آينه نگاه ميكني ميبيني چقدر ... ، چقدر جا افتاده شده اي، چقدر جا افتادي در اين زندگي تكراري و تسليم اين تكرارهاي بيرحمانه شده اي و فكر ميكني خطر رفع شده است و ديگر آن حس آشناي كهنه ي زيباي دگرگون كننده را در خودت نميبيني
برچسب:
نویسنده: غزل پارسامنش
تاريخ: سه
شنبه
6 مهر
1395 ساعت: 1:06